تبليغاتX
داداش هاي مهربون

داداش هاي مهربون

دوستان عزیز ما هم به پرشین بلاگ اسباب کشی کردیم

دوستاي گلم از اين به بعد با شما هستيم در http://abolfazl-ahoora.persianblog.ir/

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم شهریور 1388ساعت 9:35  توسط مامي و بابايي  | 

امروز آخرین جلسه کلاس شنای ابوالفضل می باااااااااااااشد

بالاخره کلاس شنا هم تموم شد و ابوالفضل جان شنا در سه متری رو هم یاد گرفت قراره در اولین فرصت بابایی و ابوالفضل به هم بروند استخر و نشان قهرمانی رو نی نی پسر از دست پدر بستانند.

دیروز هم رفتیم تاتر بزبز قندی که خیلی خلوت بود و خیلی هم خوش گذشت اصلا چه بهتر هی ازدحام هی شلوغی آخرش هم .... اما نه اگر یه کم شلوغ تر بود کیف و دست دست و شوت سوتش هم بیشتر بود من هم که عشق اون کف قشنگه ام

اهورا کلی کیف کرد خیال نمی کردم زیاد متوجه بشه اما خیال بود و در واقعیت چیز دیگه ای دیدم کلی هم دست زد اما حاضر نشد با بازیگر خردسال نمایش (پنبه ای) یه عکس کوچولو بیاندازه.

اما ابوالفضل  فقط در حال خوردن بودن و ای یه وقتایی هم می ایستاد و خنده ای می کرد چرا این مردا این همه سختن. من خودم کشتم از بس دست زدم و نیش هم تا بناگوش و هی کر کر و هر هر اما بابایی یه وقتایی با نگاه عاقل اندر سفیه بانو (من) یه دستی می زد و

خلاصه از اونجا هم یه راست اومدیم ابوالفضل رو رسوندیم باشگاه کاراته و چه عاقلم من که کیف و لباس های پسر رو آوردم ام دلم مثل سیر و سرکه می جوشید نکنه بلد نباشه لباس هاشو (البته بیشتر متوجه خودش بودم )جمع و جور کن و...

ابوالفضل جان یکی اونجات رو نبینه- نه شورت پامه بابا جان -ابوالفضل جان جلو دیگرون لخت نشی ها- نه  شورت پامه بابا جان -ابوالفضل جان اول شلوار بپوش بعد پیرهن-نه شورت پامه بابا جان

و من

دست آخر هم داد زدم لباس هاتو درست تا بزن چروک نشن - اون هم داد زد بلد نیستم

اما آخر شب که مامان جان آوردندش خانه لباس هاشو طوری تا زده بود که به خدا از باورم خارج بود حیف که چشمم می بینه که این ها دارن بزرگ می شن اما دلم باور نداره.

اما دیروز خیلی پر بار بود

وقتی با چشمانی خسته و یحتمل کوفته اومدم خونه ویرم گرفت فیلم اقلیما رو ببینیم من همیشه پانته آبهرام رو دوست داشتم دیدن فیلمهاش بهم آرامش می ده صدای آرومش مثل آب خنک توی فصل عطشه

بعد هم یه ساعت چرت بعدازظهر و تاتر و آخر شب هم فیلم سایه ها (چقدر حالم بد شد ) گاهی وقتی از دور نگاه می کنی به حماقت آدم ها می خندی اما وقتی دقیق متوجه می شی می بینی وقتی پدیده ترس اتفاق می افته عملا مغز قفل میشه ... من هم مغزم قفل شده بود وقتی اهورا هی شورتش رو پایین می اورد که مامی جیش (گفتاری -رفتاری) می گفتم قربونت برم خودت برو تو حموم دیگه یا ابوالفضل جان مامی اهورا تشنه است برو آب بیار براش

چند سال پیش دو تا صحنه کوچولو از فیلم جن گیر دیدم چشمتون روز بد نبینه تا امروز با ۳۰ سال سن محاله توی خونه تنها باشم برم حمام .چقدر شجاعم من.

دست آخر هم طبق معمول همیشه یه توپ اساسی به بابایی زدم که همش تقصیر توئه حال این تاتر از سرم پرید با دیدن این فیلم قراضه

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم مرداد 1388ساعت 8:58  توسط مامي و بابايي  | 

بالاخره اهورا جان رفتند سلموني

لي لي لي بالاخره موفق شدم آق كوچولو رو ببرم سلموني ديگه دارم به خودم بدجور اميدوار مي شم وقتي اهورا حدوداً ۶ ماهش بود يه روز اومدم خونه ديدم وايييييييييي پسر طلا حسن كچل شده كچل كه چه عرض كنم طاس طاس بابايي بد جنس وقتي مي بينه خودش رو به كچلي گذاشته تيغ رو بر مي داره و سر اهورا كوچولو رو مي تراشه (ژيلت) و من كلي اولش غر زدم بعد همديگه موهاش رو كوتاه نكرديم تا قبل از عيد ۸۷ كه قصد ايرانگردي كرديم و ترسيديم كله هميشه داغ اهورا بشه نمك زار اين بار با موزر كار موهاش رو ساختيم دقيقاً يك ساعت هي قر اومديم و اطوار ريختيم و دلقك بازي درآورديم تا اهورا كله اش شد كله آدميزاد (قبلش آقا شيره بود) ديگه كاري بهش نداشتيم تا حدوداً چند ماه بعد باز به خير گذشت اما دفعه بعد كه فكر كنم بعد از عيد بود ( توجه:پسر من ۵-۶ ماهي يكبار مي ره سلموني بابايي) گريه و زاري اهورا تصميم من و بابايي رو براي رفتن به دادگاه خانواده حتمي كرد حيف كه شب بود . كلي به تيپ و تاپ هم زديم و كلي كوبيدم به سينه و گوش چپم رو گرفتم و نفرين و نفرين و جلزو ولز كه اي قاتل دست از سر ني ني بردار و بابايي هم منو از حمموم انداخت بيرون كه تو مخل آسايشي و تا به عنوان اراذل و اوباش تحويل پليس ندادمت سكوت كن . من هم هي اشك و هي آه تا بالاخره تموم شد و ني ني ترگل ورگل اومد بيرون . اما كلي من و ابوالفضل بابت گريه هاي دلخراش ني ني اذيت شديم لذا بر آن شدم كه ديگه كله پسرها رو به دست اين جلاد خون آشام ندم (ايول فحش دادن رو) لازم شد به خاطر اين آزار چند ماه پيش امروز اين فحش رو كه اون موقع يادم نبود به جناب پدر بدم

خلاصه باز موهاي اهورا شدن جنگل و ما ترسيدم كه حماسه تكرار بشه زديم به ترك بچه و برديمش آرايشگاه زنونه كه هي بهم چسبيد و چنان مي زد زير دست آرايشگر كه متعجب مي شديم از اين همه زور . خلاصه نشد و ما با دمي آويزون برگشتيم و يهو يه جرقه اي زد به ذهنم . خودم بايد دست به كار بشم ، بله خودم مگه من چمه اما از بخت بد فقط يه قيچي ابرو كوتاه كني داشتم و بس و چه جالب كه با همان امكانات كم چه مويي كوتاه كرديم هي موها رو گرفتم بين دو تا انگشت وسط و اشاره و نوك هاي تيز مو رو چيدم انصافاً خوب شدن و اهورا هم كه از سلموني زنونه ترسيده بود كيف مي كرد كه مامانش داره موهاش رو مي چينه ، جداً همكاري مي كرد . خلاصه دستم خير بود و بعد از يك ماه موهاش رو اينگار (ببخشيد اهورا جان) كود داده باشن رشد زايد الوصفي كردن و باز مامي كه اينبار يه شونه كوچولو هم داشت برآن شد كه باز دست به كار بشه. ولي اينبار الحق و و الانصاف كه گند زدم به سر بچه . ديگه جاي تعلل نبود دل رو زدم به دريا و با سلموني ابوالفضل تماس گرفتم و رفتيم ( براي اولين بار) آرايشگاه مردونه و اهورا تا موزر رو ديد كلي گريه البته نه به شدن دفعه قبل ولي اينبار جناب آقاي سلموني ( يا به گفته ابوالفضل اونوقت ها كه كوچيك بود عمو موفروش) در عرض ۵-۶ دقيقه كله اش رو يه فرم زيبا داد كه هي وادارم مي كنه اهورا رو بوس كنم و بوس كنم .الهي قربونش برم بهش ميگفتم بريم خونه مي گفت اووم مي گفتم چشماتو ببند با تمام وجود چشماش رو مي بست .

اما ابوالفضل جان بايد بدوني مامي با همه بي انضباطي هات باز هم ديوونه اته اين عشق وقتي بيشتر مي شه كه مي بينه تو براي آسايش برادرت چه ترفند ها كه به كار نمي بري ( توي آرايشگاه از كنار ني ني تكون نمي خورد و با صداي كودكانه اش سعي مي كرد حواس برادرش رو پرت كنه) خدايا تو رو به حق آبروي همه مردمانت دل هيچ مادري رو به غم فرزندش نلرزان - آمين يا رب العالمين.

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم مرداد 1388ساعت 9:17  توسط مامي و بابايي  | 

سر اهورا كوچولو شكست

نيمه تير ماه ساعت حدوداً 1 بعد از ظهر لباس هاي خانواده رو تا مي زدم و هر كدوم رو در دسته اي جدا مي گذاشتم (ايول وسواس) تا اومدن بابايي فرصت كمي باقي مونده بود (اي حالم از اين زن هاي شوهر ذليل به هم مي خوره ) من هم تند و تند خونه رو جمع  و جور كرده بودم  و فقط مونده بود لباسها . هميشه ابوالفضل كنار كمدشون مي ايسته و اهورا لباسهاي مربوط به خودش و داداشش رو مي برده و تحويل ديوان مركزي مي ده و بر ميگرده و باز بارگيري و ...

اين بار هر دوشون با هم مي اومدن بارگيري مي كردن و مي دويدن طرف اتاق كه يهوووووووووو  صداي گريه اهورا بدجور بلند شد چشمم چهار تا شد وقتي ديدم دهن ني ني خوني شده ، طفلكم دندونش فرو رفته بود توي لبش و لب هاي خوش تركيبش پاره شده بودن يه دوتا حرف قلمبه تحويل ابوالفضل دادم كه بچه چرا حواست رو جمع نمي كني چرا هولش مي دي چرا مراقب نيستي (البته اينگار از يكي دو تا گذشته بود) صورت اهورا رو شستم و از ابوالفضل خواستم برام دستمال كاغذي بياره هنوز در حال شستشو بودم كه ابوالفضل رسيد كنارم و بعد از نيم ثانيه دو دستي محكم كوبيد توي سر خودشو با جيغ و داد فرياد و فغان كه اي داداشم اي داداشم و با اخرين صدا گريه كه نه نعره مي كشيد ببخشيد تنوره مي كشيد ( اين يعني اوج تعريف وقايع) حالا من هي دماغ اهورا رو نيگاه مي كنم و دهنش رو كه ديدم هيچي نشده يهو چشمم به باريكه خون كه از سر به سمت شقيقه اش روان شده بود . خيلي تعجب مي كنم كه توي اين شرايط ها اصلا دست پاچه نمي شم و با يه آرامش خيلي خاص و زيادي مهلبون كار رو به اتمام مي رسونم البته اين آرامش اغلب در رابطه با كودكانم بهم دست مي ده (خدايا قربون مهربوني هات و نعمت هاي ريز و درشتت بشم) خلاصه به ابوالفضل گفتم زود برو يخ بيار ( عينهو فشنگ كارها رو انجام مي داد) بعد هم يه قنداب درست كرد كه به خورد هر دوشون دادم چقدر بهشون چسبيد . بعد هم خدمات پزشكي ضد عفوني و ... خدا رو شكر فقط پوست سرش كمي بلند شده بود قد يه نيم ناخن . رسيده بود بلايي كه به خير بگذشت و براي من بيش از پيش مسجل شد كه ابوالفضل درون قلب كوچولوش سلطاني فرمانروايي مي كنه به عظمت آسمون كه تنها وظيفه اش مهربوني كردنه و ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم تیر 1388ساعت 9:8  توسط مامي و بابايي  | 

اين روزها

از ۱۳ تير ماه كلاس آموزش شناي ابوالفضل شروع شده يكي دو روز قبلش وسايل شنا رو مامان جونش خريداري كردن حوله آبي عينك آبي كيف آبي - مشكي خلاصه همه چيز محيا بود شنبه ساعت ۱۰.۳۰ رفتم دنبالش و با هم رفتيم استخر اونجا بهم گفتن بايد بريد اداره مركزي و براي استفاده از سرويس اياب و ذهاب اقدام كنيد منو بگيآخه روزي كه رفته بودم براي ثبت نام گفتن روز شروع آموزش با استخر براي سرويس هماهنگ كنيد حالا بايد مي رفتم يه دور شمسي قمري ميزدم و بر مي گشتم . خلاصه با هزار درد سر رفتم و سرويسش رو درست كردم حالا.... يه باره يادم اومد اي داد مسير سرويس از كجاست نكنه بچه رو سر چهارراه اول پياده كنن طفلي ساعت ۱۲ ظهر توي اين خلوتي روز بياد خونه و هزار تا فكر با راننده تماس گرفتم كه :بععععععععععععله حدسم درست بوده آقا تو رو خدا ني ني ما گناه داره بچه است مي دزدندش من مي ميرم و زنده مي شم آقا رحم كن تا بالاخره آقاي مهلبون فرمودن امروز رو رحم مي كنم اما از جلسه بعد ني ني تشريف مي يارن سر چهارراه اول حالا اي داد اي بيداد ما تو فكر كارهاي اداره هم تلنبار ... آقاي راننده تماس گرفتن كه من دلم به حال مامي جون كباب شده و اگر پسر رو بذاري سانس دوم مي تونم بيام سر خيابونتون و خيالتون رو راحت كنم حالا من  فوري زنگ زدم اداره مركزي و صادقانه توضيح دادم كه من مشكل سرويس دارم و اگر سانس پسر عوض بشه مشكل ما هم حل مي گردد. اونها هم صادقااااانه فرمودن ما راننده رو بازخواست مي كنيم اگر بخواد مسير تعيين شده رو عوض كنه . واييييييييييياي خدا باز دست به دامن ببخشيد دست به شلوار بابايي شديم ايشون هم يه كمي چاشني سرزنش پاشوندند بر شخصيت بنده و رفتن اداره و مثلا كار رو درست كردن و با يه عالمه قمپز ما رو تحويل گرفتن اما جلسه بعد ابوالفضل ساعت ۱۰ دقيقه به ۹ رفتن سر ايستگاه و ساعت ۱۱ مامان تماس گرفتن كه ابوالفضل نيومده خونه من هم با راننده تماس گرفتم گفتن ساعت ۱۱ و ربع مي برمش خونه ولي چند دقيقه بعد تماس گرفتن كه بچه شما توي سرويس من نيست پس كجاست ؟؟؟ اين ور زنگ بزن اون ور زنگ بزن آقايون قانون مند فرمودن ابوالفضل سانسش تغيير نكرده و الان توي آب مي باشند  اي من ذوق مي كنم پسرم شنا گر مي شه حالا از شوخي گذشته يه كلي حرص خوردم چرا نتوپيدم بهشون كه آدم نادون نمي گيد ما نگران مي شيم درصورتي كه ساعت ۹.۴۰ دقيقه با من تماس گرفتن كه ابوالفضل اسمش توي اين سانس نيست من هم گفتم ايشون سانسشون تغيير كرده و اونها هم پذيرفتن (طفلي پسرم ۴ ساعت توي استخر بود) به هر حال هم راننده صحبت كرده بودن و هم من وبابايي با هم رفتيم و صحبت كرديم و بالاخره ديروز ۲۲/۴/۸۸ سومين جلسه شنا با موفقيت و بدون استرس برگزار گرديد.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم تیر 1388ساعت 10:28  توسط مامي و بابايي  | 

يه عالمه سلام

اول از همه بگم امان از دست اين دنياي پردردسر اينترنييييييييييييت كه مامي مهلبونم رو هي آزار مي ده طفلي دو هفته است هي دوست داره خاطرات گل پسراش رو ثبت كنه اما مگه مي شه از هر راهي كه به مغز پر پيچ و خمش فشار آورد كه شايد يه راه باريكه اي بيابه به جاده اصلي بلاگفا بي فايده بود

در كل يه عالمه خاطرات ريز و درشت توي ذهنش حكاكي شده كه نه به مرور و كم كم كه يه هو همه رو مي ريزه توي يه پست از جمله دل خوني هاش از حاظر جوابي هاي ابوالفضل خان ، كمربند آبي گرفتنم در كاراته ثبت نام كلاس شنا و دنگ و فنگ هاي بسيار و طبق معمول بدون حضور بابايي اين بزرگ مرد بازار كار كه هيچ توي خونه نيستندددد. يكي دو كلمه گفتن آقا اهورا كه هي مامي الكي ذوق مرگ ميشه مثلا به حوله مي گه لوله و به سلام مي گه للام آخه كجاي اين هي قربون صدقه رفتن داره يكي نيست بگه مامي جان پسرت داره پيرمرد مي شه مهر ماه دوسالش تمومه برو فكري دگر كن و...

ديروز هم كه دوستم اومد خونه و مامي هي به پسرش مي نازيد البته توي دلش اما من از چشماش خوندم به من هم ذوق داره و...

اين روزها مامي خيلي الكي گرفتاره البته بيشتر مغزيه تا جسمي اما قول داده يه ذره كه بار فكري اش كم شد و كارهاش سروسامون يافتتتتند به وبلاگمون سر بزنه .

گاهي خيلي دلم براش مي سوزه آخه طلفكي بايد جور بابا رو هم به دوش بكشه البته اطلاعات تلفني و هم فكريهاي اينچنيني هميشه پا برجاست گراهام بل جان خدا رحمتت كنه كه تلفن را اختراعيدي وگرنه يحتمل مامي سر از ...(زبونم لال).... در مي آورد و ما روزهاي تعطيل مي رفتيم عيادت .

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم تیر 1388ساعت 12:38  توسط مامي و بابايي  | 

كف پاي پسرم صافه

اولين روزي كه فهميدم كف پاي ابوالفضل صافه شوكه شدم نه ناراحت بودم نه غمگين و نه هيچي توي مغزم حتي تكون مي خورد احساسم از بين رفته بود و سكوتم هيچ نشوني از اعماق دلم بروز نمي داد 

ابوالفضل رو براي تست سنجش كلاس اول برده بودم مركز معرفي شده وقتي خانم سنجشگر به ابوالفض گفت كفش و جورابت رو دربيار و برو روي ترازو تا وزن و قدت رو محاسبه كنم توي دلم يه ذره از ناخن هاي بلند پاي آقا خجالت كشيدم اما با گفتن تن صداي بي روح و سرزنش كننده خانم "كف پاي پسرتون كه صافه " تهي شدم واقعاً تهي شدم مثل 6 روزگي اش كه در پي بيماري زردي توي بيمارستان بستري شد و فهميدم فاويسم داره البته اون موقع يه مامي 23 ساله بودم كه بدون هيچ تجربه اي بدون اينكه از دنياي لوس بازي و هنوز كودكي خداحافظي كرده باشه كودكي رو در آغوش گرفته بود اون روز هم تهي شدم هم زار زدم هم براي چند روز افسردگي گرفتم هم ...

تا به اون روز نمي دونم بي توجهي كرده بودم يا چون علائم كف پاي صاف رو نمي دونستم پاهاي خط كش وار پسرم نظرم رو جلب نكرده بود به هر حال فهميديم و بعد از يك روز سكوت و طبق معمول ديپرسشن و تو مود م رفتن به جنب و جوش افتاديم و دكتر و مقاله و كفي و... اما با كفي بهتر نشد (چرا بعضي از دكترها همه چيز رو خيلي سهل مي گيرن؟) بالاخره براش كفش تهيه كرديم 19/1/88 سفارش كفش داديم و با كمال مسرت 26/2/88 تحويل گرفتيم كفشهاش برخلاف انتظارم خيلي هم شيك درست شده بودن ابوالفضل زياد بدقلقي نمي كنه و معمولا استفاده مي كنه البته با هزار دليل و برهان و اينكه اگر كف پات صاف بمونه زود خسته مي شي و زود كمرت درد مي گيره مثل بابايي (طفلك بابايي) 

خدا رو شكر شوشو جان يكي دوماه پيش يه جفت كفش ايمني خريده بود كه مثلا كمر دردش كمتر بشه ، به محض اينكه ابوالفضل ديده بود گفت مامي چرا بابايي كفش هاي پت و مت خريده ولي نمي دونم چرا كفش هاي خودش اينطور به چشمش نيومد(خداروشكر) باباي هم مصر بودن تلافي كنن و بگن اِ ابوالفضل تو هم كه كفش هاي پت و مت رو خريدي كه با اصرار مامي مهلبون قائله ختم به خير شد و لي اونچه مي ترسيدم بالاخره سرم اومد

ديروز بعد ازظهر ابوالفضل اجازه گرفت كه بره بيرون با دوستاش بازي كنه دقيقا يك دقيقه بعد دستش رو گذاشته بود روي زنگ و تا آيفن رو برداشتم با صدايي كه خشم كودكانه اش رو با تمام وجود به نمايش گذاشته بود فرياد مي زد اين بچه ها منو مسخره مي كنن و ديگه هر كاري كردم نپوشيد حال من چه خاكي توي گورم بريزم خودم هم موندم؟!

اما بعد از موضوع ابوالفضل احساس كردم اهورا هم بعععععععععله و  وقتي كه راه افتاد شكم تبديل به يقين شد خلااااااصه شنبه براي اهورا هم سفارش كفش دادم يه كفش خوتشكل سفيد و قرمز اميدوارم از پس اين يكي بر بيام . اما چرا هر چي غمه براي اين مامان هاي بيچاره است البته باباها هم نالاحت مي شن اما يا خيلي تو دارن يا خيلي دلدار.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1388ساعت 10:29  توسط مامي و بابايي  | 

يك سال بر چشم برهمزدني گذشت

با هيچ قلمي نمي توانم شادي و احساس امروزم رو بيان كنم سال گذشته توي يه همچين روزهايي افكارم درگير ثبت نام ابوالفضل بود اينكه چه مدسه اي باشه اينكه مدرسه فرزندم، زندگي ام از نظر تحصيلي و تربيتي رتبه بالايي داشته باشه خيلي مهم بود بالاخره بعد از چند ماه پرس و جو دبستان پسرانه.... تصويب شد كلي دوندگي بالاخره ثبت نام شد وقتي يادم مي ياد كه چه كابوسهايي رو در دنياي بيداري از سر گذرندونم نه تنها لبخندي بر لبم نمي ياد بلكه دلم به حد آسمون مي گيره يه دلتنگي كه در پس خود خاطرات زيادي رو داره . شوقي كه براي دبستاني شدن پسرم داشتم با يك دنيا معاوضه نمي كنم اولين لباس اولين قلم اولين كيف اولين اولين اولين 
هميشه همراهش بودم همه چيز برايم شوقي كودكانه به همراه داشت و جديتي مادرانه و رازي پر از بهت و وهم .31 شهريور تازه باورم شد كودكم با تمام وجود متعلق به من است .31 شهريور 87 ملموسانه حس كردم گوشت و پوستي كه خون من و جان من در وجودش رو به رشد است بيش از همه دنيا به من نياز دارد اون روز برايم اسطوره شد و عهدي نانوشته از قلبم گذشت : تو مال مني براي هميشه و هميشه بزرگوارانه كودكم مي ماني تو را با تمام هستي ام حمايت مي كنم .
درسش مهم بود اما نگاه پاكترينش به خلسه ام مي برد هم پاي معلمش كوشيدم غريدم خشم ناشي از اضطراب مادر بودنم دستانم را با قدرت بالا مي برد و به نرمي پايين مي آورد به معناي روز، حرص خوردم ناليدم گريستم و باز هم پا به پايش الف باي زندگي آموختم 
پسركم هرگز آزارم نداد كه به مدرسه نمي روم يا نمي خواهم از خواب بيدار شوم او صبور بود چشمان قهوه اي رنگ و جذابش در پلكهايي پر از خواب گم مي شد وباز هم با نواي مادري بر مي خيزيد بدون هيچ شكايتي ، نازنينم تو اين همه صبر را چه زود از والدينت به ارث بردي و به نمايش گذاردي 
هرگز در مقابل نابلدي ها نناليدي و معلمش چه زيبا توصيف مي كرد حالاتش را " پسري به اين خوش رويي نديده ام هرگز اخم نمي كند " من در كنار پدرت سالها زندگي كرده ام و مي دانم اين استقامت تو و اين خويشتن داري ات از ذات اوست اويي كه براي من بي بديل است اويي كه معلم روان من است و تو نيز اينك.
يادم مي ياد به غير از هفته اول ديگه شلوار فرم نپوشيدي " من شلوار جين مي پوشم چون همه كلاس بالايي ها شلوار جين پوشيده اند"
غير از يكي دو بار از سرويس جا نماندي و اين مسئوليت پذيري تو را برايم مسجل كرد .
اما يك چيز رو در گوشي بهت بگم موقع مشق نوشتن من رو مستفيذ به ديدن اجداد برزخي ام كردي نه يك بار بلكه به تعداد روزهاي مدرسه ات.
عاشق علوم و رياضي و قرآن بودي و چه كودكانه مي خواندي بخوانيم را . معلمت هميشه مي گفت ابوالفضل بهترين دانش آموز كلاسمه براي روخواني چون همه رو از خواب مي پرونه با صدايي رسا و روان
و اما بشنو از دل مامي و پدر كه در همه لحظه هاي زندگي شان فقط آرامش را مي طلبند " ابولفضل تو رو خدا آهسته تر ، ابوالفضل صدات رو بيار پايين و با عرض معذرت گاهي دادمان در مي اومد بچه صداتو ببر ديگه" اما صداي ابوالفضل نواي قلبمون بوده و هست تا هميشه.
غير از يك ماه آخر هرگز از بازي پلي استيشن محروم نشدي اون هم به خاطر امتحاناتت بود و بس . من هرگز نتونستم اين فلسفه مادرها رو هضم كنم كه چرا موقع مدرسه بچه نبايد بازي كنه نبايد كارتون تماشا كنه نبايد ميهماني بره نبايد نبايد ...
تو هيچ چيزت تغيير نكرد حتي كودكي هايت، حتي چهره هميشه معصومت و با جرأت قسم مي خورم تو تغيير نخواهي كرد حتي آن زمان كه قدت از من بگذرد و صدايت مردانه شود.
ابوالفضل يك چيز برايم عجيب بوده و هست ، برادرت هرگز مزاحم درس خواندنت نشد هرگز آزارت نداد و به محض آنكه بوسيدن و بوئيدن را آموخت وجود تو مطلب او شد براي دوست داشتنت . اهورا طوري وانمود مي كرد گويي به سر حد قلب بزرگش تو را مي شناسد و دوست مي دارد . من بايد اين عشق را از تو و او بياموزم . عشقي كه من به شما نياموختم و خود به تنهايي آن را يافتيد.
آن روز را هرگز از خاطر نمي برم ، پدرت به دليل مشغله كاري فراوان نمي توانست در آموختن دروس به تو كمكي كند اما وقتي در نيمه فروردين خط بد تركيب تو را ديد يهو تصميم گرفت از استراحت خود بكاهد و به پسرش آموزش خط دهد و او اين كار را كرد صبح كه از خواب بيدار شدم هر دوي شما خسته ي خواب بوديد ايشون فرموووووودن تا ساعت يك و نيم شب داشتم با ابوالفضل تمرين خط مي كرديم گفتم به بچه ام سخت گرفتي گفت نه ، خودش خواست و از اون روز به بعد خط تو تغيير كرد شايد شايد شايد تنها دليلش اين بود كه تو خودت خواستي خطت خوب بشه و شد.
دارم به آخر اين پست مي رسم و مي خواهم عاجزانه و خالصانه بوسه بزنم بر دست هاي مادري كه در حق فرزندانم مادري را تمام كرد مامان مهربونم مگر مي شود در يك خط و يك پست و حتي يك كتاب از تو گفت و از سخاوت تو سخن گفت . هميشه بهترين ها را براي من و خانواده ام فراهم كردي آرزو مي كنم خداوند بهترين نعمت هايش را بر روي تو ببارد . تو كه پناه كودكانم هستي تو كه محرم دل هاي كوچكمان هستي تو كه مونس تنهايي و انيس غم هايمان هستي بوسه مي زنم بر جاي پايت، اگر تو كنارم نبودي من چگونه امروز با شادي از ديروزهايم سخن مي گفتم ؟
پسر نازم به وجود مهربونت هميشه مي نازم ، مي بالم و گرچه از تكبر بيزارم اما سرافرازانه بر طبيعت فخر مي فروشم به واسطه داشتن تو و اهورا و اول و آخر هر كلام خداي را سپاس مي گويم كه شما ها را دارم شماهايي كه به وسعت واژه تقدس پاك و بيگناهيد.




+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم اردیبهشت 1388ساعت 11:19  توسط مامي و بابايي  | 

سلام

امروز حالمان يه مقداري سر جاي خودش بود و تصميم گرفيم يه ذره از شيطوني هاي ني ني گل ها تايپ كنيم

فكر كنم يه سه ماهي ميشه كه با وبلاگ ابوالفضل و اهورا قهر كرده ايم (بلا به دور چه مادر سنگدلي ، نصيب گرگ بي يابون نشه)

توي اين مدت يه عالمه اتفاقات جالب و تلخ و شيرين افتاده كه هي داريم به مخ و مخچه و هيپوكامپ و هيپوتالاموسمون فشار مي ياريم تا يادمون بيافته آق پسرها چه كردن

توي اين مدت ابوالفضل (زندگي مامي) كلي باسواد شده از زيرنويس تلويزيون تا كلمات روي تابلوها و سردر مغازه ها و گاهي نوشته اي درشت كتاب هاي محترم مامي رو با صدايي رساااااااااااااا فرياد مي زنه و با تمام انكرالاصواتي ايشون قند توي دلم آب مي شه كه بعله مامي خانووم اين همه حلقوم دريدي و قرص هاي كلرو ديازو پوكسايد بلعيدي بالاخره نتيجه داد . حالا باج دادن ها و جايزه خريدن ها به يه طرف.

اما نكته روانشناسانه اينه كه عزيزان همه پول هايي كه خرج ميشه و مهربوني ها محو مي گردند و اون پس سري خوردن ها كماكان پا برجا خواهند ماند

ما هر چي لطف و محبت ولخرجي مي كنيم به چشمهاي مهلبون ابوالفضل نيومد اما در كمال تعجب به پدر محترم مي فرمايند منو با خودت ببر سركار اين مامي وقتي منو درس مي ده كلي كتكم مي زنه ، منو بگي چشمام شده بود تمثيل زيبايي از وزغ " آخه بچه من كي تو رو زدم " " وقتي بلد نبودم بنويسم اسباب تو زدي پشت سرم من سرم درد مي كنه هنوز"

خلاصه ما هي تعجب فرموديم كه اين بچه چقدر حافظه اش قويه بعد هم در يك اقدام متبحرانه ادامه افكارمان را بلند بلند ريختيم بيرون "بچه ام چه باهوشه به مادرش رفته "

 توي اين مدت اهورا كلي دندون در آورده با داداشش كلي بازي هاي خوب بلده قايم موشك ،گرگم به هوا ، توپ بازي و آب بازي و يه عالمه كتك كاري هاي دوستااااااااااانه

 اهورا عاشق جاروبرقيه البته در زمان خاموشي و هي مي كشه دنبال خودش جالب اينجاست كه هر جا مي ريم با خجالتي منحصر به فرد و حيايي مثال زدني آهسته از بغل مامي در مياد و يواش يواش مي ره توي اتاق ها سرك مي كشه تا بالاخره هن و هن  با جارو برقي صاحب خونه تشريف ميارن و هي هم سعي مي كنه با بي زبوني بفهمونه كه بياييد جا رو كنيد اين اتفاق زماني قوت مي گيره كه يه سر سوزن آشغال روي زمين ببينه.

 هر روز وقتي بابايي تشريف فرما مي شن با شتاب فراوون دمپايي هاي من و يا داداشي رو  مي پوشه و مي ره واسه بابا در رو مي بنده و به تقليد از بابا با پا قفل پايين در رو مي بنده ( در ماشين رو)

وقتي با ابوالفضل دعوام مي شه ميره توي بغل ابوالفضل و هي مي بوسدش و نازش مي كنه.

يه ببعي داره كه از دست بوسيدن هاي اهورا فراريه مي ره يه ذره مي زنه توي سرش و يه ذره پشمهاشو ميكشه و دست آخر بغلش مي كنه حال ببوس و كلي نبوس

 هنوز بلد نيست حرف بزنه و تعداد كلماتي كه بلده به حد انگشت هاي دست هم نمي رسه بابا چند معني داره و ما بايد هنرمندانه از روي نوع گويش و لحن آقا بفهميم چه منظوري داره = ابولفضل و بَ بَ يه كم كشيده تر = ببعي

ني ني = هر چيزي كه براش جالب باشه وزيبا و بخاد نازش كنه

بابا= بابا

ماما= ما ما

مَ مَ = دور سريع بده به من

من = من

دَدَ = بيرون رفتن

دادا + گاگا = باز هم ابوالفضل

 اي= اين

نييي= نيست

اووم = بعله

چقدر بچه ام پيشرفت كرده

10 فروردين واكسن 18 ماهگي اش رو با 5 روز تأخير تزريق كرديم هي گفتن تب مي كنه و ... اما خدا رو شكر هيچ اتفاقي نيا فتاد (خدايا شكرت)

 20 فروردين تولد ابوالفضل بود يهو تصميم گرفتيم تولدش رو توي خونه برگزار كنيم آخه اول قرار بود توي مدرسه بگيرم اما مگه مي شه تولد پسرم باشه و من دامبولي دامبول راه نياندازم . دوستاي هم محلي اش و چند تا هم همكلاس و مادر بزرگ ها و زن عمو و  دختر عمو، عمه و دو تا از دوستاي مامي مهموناي ابوالفضل بودن آخه مجلس خودموني و زنونه –پسرونه بود به من كه خيلي خوش گذشت اولين بار بود توي ميهماني ام اينهمه بچه يه جا حضور داشتن بودن در كنار بچه ها آرامشي مبهم رو برام مي ياره يه آرامش خاص كه دوست ندارم تموم بشه و هيچ اضطرابي رو بهم وارد نمي كنه

كلي كادوهاي خوشگل گيرش اومد كه پسركم رو شاد كرد .

ديروز كه 24 فروردين هم بود رفتيم تولد يكي از دوستاي ابوالفضل كلي خوش گذشت اونجا هم يه گردان پسر بچه بودن كه بعد از تولد در چشم برهم زدني اثري از هيچگونه تزئني بر جاي نموند.

من شانس آوردم چون عموي آق ابوالفضل يه فوتبال دستي براش كادو آورد كه بعد از اتمام جشن همه پسرها هجوم بردن توي اتاق ابوالفضل و شروع كردن به بازي و دردسر ما هم به كلي از بين رفت.

كلي حرف زديم ديگه قند مغزمون ته كشيد و چيزي يادش نمي ياد ان شاءالله پست بعدي و كلي خبر وروجك بازي .باي

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم فروردین 1388ساعت 11:21  توسط مامي و بابايي  | 

 

 

واي خدايا اين پسره چه نازه فِلك كنم ۱۵ ماهش تموم شده كه اين همه ناز نشسته

 

مامي به قربون نماز خوندنت (۹/۱۰/۸۷ )

 

آق ابوالفضل اين رسمش نيست ها داري برچسب بازي مي كني و خيال مي كني مامي متوجه نمي شه ؟

الهي من بميرم كه تو براي موبايل گريه نكني ناز خوشگل

پسرم كلاه قرمزي شده احتمالا سروناز هم پشت دوربينه

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم دی 1387ساعت 11:13  توسط مامي و بابايي  |